جمعه یکم آبان 1388
میعاد در لجن
این را نمی نویسم که چیزی را تغییر دهم؛چون دریافته ام که خوش بو ترین گل نیز تعفن مرداب صدسال مانده را تغییر نخواهد داد.این را می نویسم که درتاریخ بماند؛که کسی در آینده بداند که جز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزور وشارلاتان و هفت رنگ و ریاکار؛که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنر دوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی کردند،کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می زیسته اند.و آن که از پس کاروان می آید با خود نگوید که اینان همگی مشتی دون پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند.شاید کسانی باشند که این راه رابگیرند و بیایند و امیدوارباشند که عرصه به تمامی از آن دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود،و صحنه یکسر ازمردمی ومردمان خالی نمانده است و نمی ماند.اکنون در دور کامل لجن،سینما از آن چه باید باشد و می تواند باشد فرسنگ ها فاصله گرفته است.دروغ،تبعیض،حق کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده وگویی جزاین چیزی نباید باشد.حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردرسینماها می گذریم از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل مان را به فروش بلیت ها خوش کنیم و خودرا فریب بدهیم که "چرخ سینما باید بچرخد"و سینمای "پر مخاطب"ی داریم. انگار پدری به جای کوشش در جهت فراهم کردن رفاه دختر تازه بالغ اش،او را روانه خیابان ها کند تا خرج خودش را در بیاورد و استدلال اش این باشد که "چرخ زندگی باید بچرخد"و دل خوش دارد به این که دختر "پر مخاطب"ی دارد!این توهین آمیز ترین جمله ای ست که می توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است،خدمت گذار چیزی جز جیب گشاد خودبوده اند؟آیا با این همه سرمایه و مشتری که از آن دم می زنند،ذره ای بر کیفیت مهملات شان افزوده اند؟یا بدتر،سوراخ دعا را یافته اند و اراجیف رقت انگیزشان از فیلم فارسی های دهه 1330 هم عقب افتاده تر و حماقت بار تر به نظر می آید؟این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه کردن بینندگان مان به خوردشان می دهیم؟چه کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران،باید تئوری "کاباره ارزان قیمت" را که همان پنجاه سال پیش هم کهنه به نظر می امد،دوباره علم کرد؟یا چه کسی گفته است که سطح سلیقه مخاطبان را باید مشتی جاهل تازه به دوران رسیده معین کنند؟از کی تا به حال بی فرهنگ ها در زمینه سینمای فرهنگی صاحب نظر شده اند؟آیا اصلا تقسیم بندی سینما توسط چنین افرادی ،خود به خود به معنای تحقیر مفهوم "فرهنگ"نیست؟محافل سینمایی که فقط در زمینه دریافت بودجه برای برگزاری جشن ها پیداشان می شود،امروز کجاهستند؟نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می شوند و به واسطه مافیای بخش خصوصی یک ماهه اکران می شوند،در ردیف "آثار هنری"اند و ما بی خبریم؟ بگذارید کمی از برگ های تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرو رفته ایم:چهل و چند سال پیش،صاحب سینمایی که مجبور شده بود سیاوش در تخت جمشید فریدون رهنما را اکران کند،خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه مندی که می خواستند بلیت بخرند ووارد سینما شوند،پیشنهاد می داد که وقت شان را بی هوده تلف نکنند ،چون"فیلمش خوب نیست!"با این شیوه ،فیلم زودتر از کف فروش پایین می امد و مدیر عزیز دوباره می توانست شمسی پهلوون و چهار تا شیطون را برای بار چندم روانه پرده کند.البته با احتساب زمان،پرت ترین فیلمفارسی های پنجاه سال پیش به مراتب بر کپی های خجالت آور امروزین شان برتری دارند،اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است.آن ها تاوان تن ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته اند و اکنون نوبت به ما رسیده است.شش سال از اکران واپسین فیلم نامه ساخته شده ام می گذرد:شب های روشن،که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینمابه نمایش درامد،امروز دلبستگان بسیاری دارد که به خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی آمدند و نمی آیند. و امروز با سینما قهرند چون فیلمی نمی یابند که به شعورشان احترام بگذارد...و امروز نوبت به صداها رسیده است .به راستی چه کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع و جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس های مرده چند سینما طوری برنامه ریزی شود که حتا دوستداران صداها هم نتوانند فیلم محبوب شان را ببیند؟مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می آورند؟و نکته در این نیست که همین فیلم های کوچک مشت دروغگوهای بزرگ را به سادگی باز می کنند؟فیلم هایی که هزینه شان چند برابرصداهاست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر "گروه فیلم های بی فرهنگ" نیز با همین عنوان به وجودآید و جشنواره ای برای آن ها به وجودآید و "زرشک زرین"نیز که امروز برای ربودن اش رقابت از هر زمان دیگری شدید تراست،به محصولات شایسته و فرح بخش سینمای "ملی" ایران که در عین نارضایتی ملت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می دهد،با عزت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت های بی حساب و کتابی که در طول سال ها نثار چنین خزعبلاتی شده،جایگاه خودرابیابد.خوش بختانه فهم تماشاگر ما هنوزتا سطح تهیه کنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و به رغم کوشش مافیای تولید،مافیای سینمادار و مافیای سینمایی نویس که در حقارتی وصف ناپذیر،ذره بین به دست به دنبال"ساختار فیلمفارسی"می گردد،هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل راتشخیص می دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی،حتا در میان لجن نیز پابرجاست.شب های ما هنوز روشن است و صداهایمان هم چنان رساست. مارا با نشخوار کنندگان فضولات گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.
سعیدعقیقی
سه شنبه ششم مرداد 1388
این هم از ما...
سرش را بر بالین خواب گذاشت. توی دلش چنگ می زدند. خوابش نمی برد چرا. خوشحال بود، خوابش ولي چرا نمي برد.
سرعتش را زیاد کرد. صدایش را روی تلفن شنیده بود که خسته بود و گرفته. گفته بود برگشتم. گفت: خوبی؟ صدایش انگار از ته چاه درآمده بود. دوباره که پرسیده بود گریه کرده بود. غروری نمانده بود که پنهانش کند. موهای شقیقه هاش سفید شده بود. نگاهش کرد. دستی به صورتش کشید. گفت: اینا رو تازه زدم. عین برف شده. بعد هم لبخند زد. لبخندش مثل زهر شده بود از تلخی. نشست. این سکوت لعنتی را فقط صدای فنجان ها می شکست که منتظر قهوه شان روی بار نشسته بودند. این سکوت لعنتی با بغض ترکید و توی فنجان قهوه خالی شد. اشکش چرا بند نمی آمد؟ آمده بود دوستش را بعد این همه مدت ببیند که آرامش کند ... از يادش ببرد آن همه روزها و شب هاي تلخ را... آمده بود بگويد اين هم مي گذرد... یا چه غلطی بکند این جا. اين دردها كه درمان ندارد!!... آمده بود بنشیند و داغ بگذارد روی داغش؟ سرش را بالا گرفت و سرفه ای توی فنجان کرد. گفت: خب؟
لبخندش عین زهرمار بود . این قهوه چه تلخ بود!
همین روزها .... تاریخ بی تاریخ
------------------------------------------------------
بیا
فردا دير ميشود
امروز بيا
پشت ديوار بتوني بايست
صدايم نكن
صدايم نكن مادر
بيا آنجا
يك درخت سبز آنجا هست
يادم داده بودي وقتي كودك بودم
درخت سبزی بود
كه تو
نشانه هاي آرزوهايت را به آن گره مي زدي
مادرم
بيا پشت ديوار بتوني بايست
فريادهايم را نشنيده بگير
درد ندارم
دارم بهانه ميگيرم ...
مادر به درخت آب هم بده
زرد ميشود
يادت نرود.
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
....

توی ظرف پلاستیکی بالا آورده بود، سرش گیج میرفت. صورتش را بالا گرفت. دنیا داشت میچرخید. کسی آن دورتر ایستاده بود، نور توی چشم هاش فرو رفت و باز گیج روی سطل خم شد. بوی بد سطل و سیگاری که خورد توی دماغش. نگاش روی زمین بود که سیگار تمام شده کنار سطل جیز کرد و خاموش شد. صدای فریادی شنید. چیزی توی سرش تکان خورد. نفهمید کی روی زمین افتاد. خون را توی دهانش مزمزه کرد. آسمان بالای سرش تاب میخورد.
سايه ها آسمان را مي بريدن. پلك هاش روي هم افتاد.
و این جا :
یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388
نمایش فیلم
اولین نمایش فیلم کوتاه آوانتاژ به کارگردانی علی احمدزاده،شنبه 19 اردیبهشت ساعت 17 در سالن سینما حقیقت.(مرکز کسترش سینمای مستند تجربی)
آوانتاژ چهارمین فیلم علی احمدزاده است بعد از 2 فیلم کوتاه: یکی می خواد منو بکشه،آچمز و مستندی درباره ی رخشان بنی اعتماد و روسری آبی
آوانتاژ قصه ی خطی ندارد. گاهی فکر می کنیم اگر قبل از مرگ یک فرصت کوچولو بهمون داده می شد، کجا می رفتیم و به سراغ چه کسی. قصه ی فیلم با تصادفی شروع می شود که کتی وندا بعد از این تصادف در شرایطی غیر واقعی فرصتی پیدا می کنند که کاری انجام بدند و یا کسی رو ببینند....
تهیه کننده : مرکز گسترش سینمای مستند تجربی
نویسنده و کارگردان :علی احمدزاده
بازیگران : باران کوثری، مهرداد صدیقیان و ستاره پسیانی
مشاور فیلم نامه : نازنین فراهانی
تصویربردار:هومن بهمنش
صدابردارو صداگذار: امین میرشکاری
موسیقی: آریا میرشکاری
طراح صحنه و لباس : مهدی احمدی
تدوین : امیر حسین حیدری
جلوه های ویژه : پیمان ابدی
مدیر تولید : رضا عاطفی
دستیار کارگردان و برنامه ریز : امیر عزیزی
گریم : سارا یوسفی
عکاس : هومن خویی
گروه کارگردانی : فرزاد ناصح ، سیاوش رضایی
دستیار صدا : ارژنگ شاهرخ شاهی
گروه تصویربرداری : روزبه رایگان، محمد خمیس آبادی، علی مقدم، سجاد حیدری
تدارکات : آرش شریفی
آدرس:سهروردی شمالی.میدان شهید قندی(پالیزی)روبروی مجتمع تجاری اندیشه.پلاک 15.
مرکز گشترش سینمای مستند تجربی.
ورود برای عموم آزاد است.
دوستان منتظرتونم![]()
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
چه قدرعلیرضا خوب نوشته ای از نبودن مجید حاجی باشی. از نبودن او که یک سال شد...
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388
همین ...!
شنبه سوم اسفند 1387
....
از علیرضا تقوی
برف را نيازمندم اكنون
سپيدوار زند بوسه بر تنهايي نمناكم
امشب!
یکشنبه بیستم بهمن 1387
غم خودش را. نمي دانم بگويم دوست داشتم بازي ام را يا نه... مثل همه ي سال ها، فيلمي نديدم .. امسال فقط صداها را ديدم شايد فقط آن هم براي اين كه ببينم چه كرده ام.. مگر چه فرقي مي كند حالا!...
فيلم بيضايي را خواهم ديد. هنوز بيضايي كسي ست كه وسوسه ام مي كند كه شايد فيلم خوبي ساخته باشد... اميدوارم مثل جشنواره ي چند سال پيش نباشد كه به اميد ديدن يك فيلم خوب، بعد از سال ها، رفتم سينما و بعد چشم تان روز بد نبيند: علي سنتوري.... اميدوارم آقاي بيضايي، از اين گاف هاي بزرگ نداده باشد..
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387
تصمیم کبرا
باز طفره رفته بود
براي او نه
براي جوابي كه ميخواست به خودش بدهد. رويش را برگرداند و سرش را كرد زير پتو.
باز يادش رفته بود كجاست. باز يادش نمانده بود كسي در همين چند نفسيي اوست. ديگر خندهاش نگرفت
خوابش گرفت. تلفنش را برداشت. توي آن را نگاه كرد. توي تويش را كه نه، همين روها را. تويش اگر ميرفت باز آنوقت خجالت ميكشيد.
از خودش كه نه
از خودش...
دستش را دراز كرد و موبايل را برگرداند سرجاش. همين ساعت را كوك كند كافيست. چشمهاش سنگين شده بود. گفت: شب بهخير. نفس توي صورتش ميخورد.

شعرهاي پژمان الماسي نيا..
