http://wallpapers-free.co.uk/backgrounds/paintings/ben_shahn/ohio-magic.jpg

|
http://wallpapers-free.co.uk/backgrounds/paintings/ben_shahn/ohio-magic.jpg
+ نوشته شده توسط نازنین فراهانی در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت
3:0 |
معنی همه چیز عوض شده نفس می کشم و چه رنگ زیبایی دارد خورشید خورشید همیشه این قدر نورانی بود؟ و ستاره ها ؟ و قلب ها؟ + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 و ساعت
16:23 |
http://www.facebook.com/profile.php?id=691717516#!/
+ نوشته شده توسط نازنین فراهانی در جمعه دوم اردیبهشت 1390 و ساعت
6:4 |
من به دنبال چیز دیگه ای بودم ولی این مثل این که بهونه های دیگه ای می خواست... توی بارون به تموم کوچه ها سر زدم.. فکر می کردم یه جایی منتظرمه. آخه قرار داشتم باهاش که بارون اومد، اونم بیاد. حسابی خیس شده بودم . یهو صدای اس.ام.اس اومد. گفتم خودشه. گوشی رو اومدم بردارم که از دستم افتاد. بارون بدجور تو صورتم می خورد. خم شدم که گوشی رو بردارم دیدم باتری ش دراومده و افتاده رو زمین. خیس خیس. گوشی و باتری رو انداختم تو کیفمو و بدو بدو اومدم خونه. داشتم از سرما یخ می زدم. آسانسور رو زدم که برم بالا. دیدم خرابه. ای بابا این دیگه واسه چی... این جا که همه چیز سر جاش بود آخه همیشه. پله ها رو بدو بدو رفتم بالا. صدای قلبمو می شنیدم حالا واسه از پله بالا رفتن بود یا واسه این بود که این همه دلم بی تاب شده بود یا اصلن شاید من تو خواب دارم می بینم که قلبم داره این جوری تاب تاب می کنه. یا شایدم همه ی این ها رو فقط دلم می خواد. یعنی من شاید دلم خیلی می خواد که قلبم تاب تاب کنه. رسیدم طبقه ی شیشم. نا نداشتم درو واکنم. شاید واسه سیگاره این تالاپ تولوپ قلبم. در و واکردم و سریع رفتم کشو رو کشیدم بیرون و سشوارو زدم به برق. یعنی خواسته بگه نمی یاد؟ یا شایدم گــم شده . آدرسو می خواسته بپرسه. داشت خشک می شد. شایدم خواسته بگه دیر می رسه. یا رسیده خواسته بگه ... داشت خشک می شد.
باتری رو کردم تو گوشی. روشنش کردم. رفتم تو پوشه ی پیغام هام:
+ نوشته شده توسط نازنین فراهانی در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت
4:31 |
عجب بارونی... این روزها حسابی حالمو جا آورده + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت
5:44 |
اولین سالی بود که قرار بود با دو فیلم تو جشنواره باشم...
فیلم " خانه ی پدری" کیانوش عیاری که شنیدم خیلی خوب شده و فیلم "چشم" جمیل رستمی.. اولی توقیف شد و دومی هم نرفت تو بخش مسابقه.... من خیلی شوکه نشدم... اولین بار نیست که تو پوزی میخورم. فکر کنم بر و بچههای فیلم "چشم" یادشونه چی گفتم وقتی میگفتند: تو امسال ... بگذریم... این نوشته از روی حسرت از حضور در جشنواره ای که فیلم هایی مثل "پایان نامه" یا "اخراجی ها" هستند، نیست. که این اعتراضی دیگر است که ما در کجا زنده گی می کنیم. یاغیانی همه چیز را ربوده اند. سینمای مان را تئاتر و همه ی هنرمان را.... بعدهم ما را که خودی نیستیم خیلی راحت می اندازند بیرون. به مذاق خیلی ها هم این حرف ها خوش نمی آید چرا که ما داریم در مملکت خودمان زنده گی می کنیم و کسی هم نمی تواند ما را بیرون کند. ولی ای داد که این عین حقیقت است + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در یکشنبه دهم بهمن 1389 و ساعت
21:1 |
سال ها پیش بود. تلفن زنگ زد. صدای مادر که گریه می کرد نمی گذاشت بفهمم چی می خواست بگوید. فقط لابه لای هق هق اش شنیدم گفت زده تو رون سفیدش. عصبی شده بودم. نمی فهمیدم مُرده یانه. آخر سر داد زدم : مُرده. میان هق هق گفت : آره.
بچه ی خوب محل بود. وقتی من نوجوان بودم مرتضی بچه ی تخس ۵ یا ۶ ساله ای بود که من گاهی از شیطنت هاش از خنده روده بر می شدم. چه نزدیک بود آن روزها. حالا مرتضی ۲۱ ساله قاتل پیام۲۱ ساله بود. مثل همه ی قتل های دیگر داستان زیاد بود. یکی می گفت توی دعوا یک باره چاقو کشیده کسی می گفت خواسته پا درمیانی کند و به دعوای دوستانش خاتمه دهد که .. یکی می گفت خواسته چاقو را از دست پیام بگیرد توی کشمکش هر دو خم شده اند و ناخواسته چاقو به پای پیام فرو می رود. هرچه بود هیچ وقت معلوم نشد این قتل عمد بود یا نه. معلوم نشد که نشد. ولی مرتضی محکوم به اعدام شد. عکسش روی تاقچه ی اتاقشان بود. همان خانه ای که مرتضی همه ی بچه گی اش را در آن گذراند و معصومیت کودکانه اش را میان باغچه ای که همیشه دست و رو گلی، مادرش او را از میان آن بیرون می کشید خاک کرده بود. چه جوان بود هنوز مادر برای این که مادر یک قاتل باشد. کسی نپرسید چرا صورت مرتضی دیگر معصوم نبود. کسی نپرسید چرا؟ مرتضی به اعدام محکوم شد. سال ها به انتظار گذشت. خیلی ها رفتند که رضایت بگیرند ولی نشد. به این ساده گی ها هم نیست. مادر داغدار تن پسرش را هر روز زیر ضربه ی چاقو می دید و جان سپردنش را. یادم هست آن روزها تا نزدیکی های مغازه ی پدرش رفتم ولی پام نکشید. حرفی برای گفتن نبود. جمله ها همه بی معنی بودند. شعار دادن هم راحت بود وقتی خودت کنار گود هستی و می گویی ؛ببخش. بخشش خیلی چیز خوبی ست.؛ توماری که آماده کرده بودم از ذهنم پرید. به جاش اشک بود که بند هم نمی آمد. توان روبه رو شدن با پدری که زیر بار غم از دست دادن پسر دردانه کمر خم کرده بود در من نبود. چه قدر پرسه زدم. رفتم پیش سحر. شمع روشن کردیم. سحر دعا کرد و من گریه. روز اعدام بود. ساعت ۵ صبح . تا صبح لرزیده بودم. لباس پوشیدم که خودم را برسانم. باز نشد. پام سست شده بود. تنم می لرزید. انگار هیچ کاری از من بر نمی آید. مثل خواب بود که می خواهی بدوی ولی نمی توانی. ماشین ها اطراف زندان پارک کرده اند... سکوت مرگبار. سرد است. بقیه اش کلیشه ای ست که همه می دانند. این که زندانی را آوردند ..و .. و ... و این که پاهاش چه طور می لرزیده وقت بالا رفتن. این که... این که... این که طناب دار.. و چه می شود که این حکم موکول می شود به روزی دیگر. دیشب بر مرتضی سالی گذشت که حالا تا آن بالا برود و دوباره باز یک روز دیگر. صدای جیغ ها .. مادر مرتضی که از حال رفت. باز یک امید دیگر. مرتضی بار دوم دو ماه بعد وقتی اشهدش را خواند و طناب دار را بر گردن خود احساس کرد وقتی مادر تکیده ی داغ دیده به سمت صندلی رفت تا آن را بیندازد، وقتی مادرش آن قدر صورتش را کند که خون بیرون می زد شنید که مادر پیام گریه می کند. بقیه را فقط می شنید. شنید که کسی گفت :نمی تونم. صدای قدم هایی. و دستی که طناب را باز کرد. مرتضی بخشیده شد. شهلا به همین امید تا پای دار رفت و دم نزد. خدا می داند قصه چه بود. شهلا به عشقی دل بسته بود که تا آخرین لحظه منتظر معجزه اش بود. شهلا هنوز امید داشت بی بر ملا کرن هر چه که بود عشقش نجاتش دهد. تهران چه غم گین است. باران نمی بارد. این همه رسوایی یک سیل حسابی می خواهد. + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در شنبه بیستم آذر 1389 و ساعت
12:57 |
چه قدر می توان گریه کرد؟
دیروز فهمیدم که تا ابد. اگر خوابم نمی برد اشکم تا ابد بند نمی آمد. + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389 و ساعت
16:40 |
گروس عبدالملکیان شاعری است که می ستایم شعرهایش را... این دیوانه گی نگاهش را به عشق ، زنده گی و هر آنچه جاری ست.. ... در اطراف خانه ی من آن کس که به دیوار فکر می کند ، آزاد است ! آن کس که به پنجره .... غمگین ! و آن کس که به جستجوی آزادی است ، میان چار دیواری نشسته می ایستد .... چند قدم راه می رود ! نشسته .... می ایستد چند قدم راه می رود ! نشسته .... می ایستد .... چند قدم راه می رود ! نشسته می ایستد .... چند قدم راه می رود ! نشسته .... می ایستد چند قدم .... حتی تو هم خسته شدی از این شعر حالا چه برسد به او که .... نشسته می ایستد .... نه ! .... افتاد ! ..... مطمئن باشید دیگر از درون تهی شده ام می توانید مرا از کاه پرکنید بگذارید کنار سر آن گوزن یا نزدیک خرس قطبی خشک شده رو به روی در بنویسید خودم خودم را اهدا کرده ام از تاریخ خجالت می کشم مرا در زیست شناسی بررسی کنید ...... پرواز هم دیگر رویای آن پرنده نبود دانه دانه پرهایش را چید تا بر این بالش خواب دیگری ببیند ! ..... دختران شهر به روستا فکر می کنند دختران روستا در آرزوی شهر می میرند مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...... گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم ! فضای اتاق برای پرواز کافی نبود .... ---------------- فرصتي نمانده است ....... به شانه ام زده ای که تنهائی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟! ..... + نوشته شده توسط نازنین فراهانی در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت
14:24 |
|
آمار بازدید کنندگان
|