تبليغاتX
دوپیکر

شنبه دوازدهم دی 1388

آه برادر تو کجایی؟؟؟

 

هنوز چند قدمي مانده بود تا خانه. ديوار پشت سرم گوشتي بود. آن سو تر كسي زير آجرها مانده بود. من منگ، ديوانه ، هيچ در ذهن، با اين اندام انساني­ام، دنبالش دويدم . تا زير آجرها. بي­نوايان . كات

ده­ها خرزنبور دور يك برگ. اين برگ بود، برگ. برگ...  آي برگ چهره­ي سبزت پيدا نيست.  كات .

مه پر مي­كشد. بوي  لاشه توي كلبه را مي­سوزاند. مه پر مي­كشد و دور مي­شود. بندهايي به هم بافته مي­شوند و دايره­وار ، دور مي­زنند تو را ، نفس­هايت را ... من قول داده بودم حرف­هايت را بشنوم رفيق! كات. سرتوبدزد رفيق.

عجب چشم­هايي داري تو، وقتي خاطره مي­گويي. وقتي از نفس­زدن­هايت برايم ، براي­مان. سر كوچه دويده بودي كه شعر بگويي براي او كه خوابيده بود ميان سنگ­ها يا سنگ­ها خوابيده بودند ميان او... يا نمي­­دانم يك نفر خوابيده بود. اين برف را سر باز ايستادن نيست. تو از ياد نمي­بري آن نگاه را... کات
---------------------------------------------------------------------------

توي خواب راه مي­روم، توي راه مي­خندم مثل ديوانه­ها. توي خنده­هايم اشك مي­ريزم. و صورتم مي­سوزد از آن­همه ...

نمي­ديدم. چيزي توي چشم­هايم ... آخ چشم­هايم... مي­سوزم، از دردي كهنه.. برادر تو كجايي؟!!
توي چشم­هايم نگاه كن!
اين منم .. يادت رفته.. ؟

مدرسه كه تعطيل مي­شد ، آن روزها را مي­گويم كه توپانزده ساله بودي و من ده ساله. يادت نرود من همانم كه ژاكت سرمه­اي بافت مادرم تنم بود... تو هماني كه كيفت را بالا مي­انداختي و دخترها نگاهت مي­كردند.. تو هماني...  

تو كجايي؟

اين كه توي دست­هاي توست !!!
باور نمي­كنم... نگاه كن اين­ها همه از مدرسه تعطيل شده­اند و نگاهت مي­كنند،
همان دخترها ،  همان پسرها...

برادر تو كجايي؟
تو را مي­خواهم.. همان قدر مهربان.. پايم گير مي­كند و روي زمين مي­افتم، مي­دوي و دخترك كوچك گريان را بلند مي­كني... يادت نرود برادر!

 آه بــــــــــــــــــرادر

       تو

           كجا

                 يي  ؟!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 23:24 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

بیژن جلالی

 شعری از بیژن جلالی

 می خواهم در پوست حیوانات

    بخزم

          و دنیا را از چشم آنها

     بنگرم

          شاید معنایی را بیابم

          به وسعت اندوه خود

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 1:28 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

میعاد در لجن

"صداها" اکران شد؟!!! راستش حرفی برای گفتن ندارم... سعید عقیقی همه­ی حرف­ها را خوب گفته است. راستی ما کجا زنده­گی می کنیم؟!!!!!! سعید عقیقی عزیز ما این جا زنده می­کنیم و همين­ها كه سرنوشت ما و فيلم­هاي­مان را در دست دارند، داعيه­ي تغيير دارند و از شرايط ناراضي­اند. مي­خواهند دنيا را تغيير دهند. اي بابا، مثل اين­كه يادمان مي­رود ، سرمان را كرده­ايم لاي برف و فكر مي­كنيم كسي نمي­بيند داريم چه غلطي مي­كنيم. اين­جا كه جايش هست حرفم را بزنم، نيست؟ بعد اين همه سال، همين بازيگران ما كه توي انجمن نشسته­اند و معلوم نيست اصلا خودشان چه كرده­اند و چه نمره­اي دارند، از تو مي­خواهند كه ثابت كني كه در فلان و بهمان فيلم بازي كرده­اي ، ثابت كني كه جايزه گرفته­اي. راستي اين سينما چند تا جايزه­ي بازيگري بين­المللي دارد؟؟ به تعداد انگشت­هاي دست هم نمي­شود. سعيد جان ما جنس­مان خراب است، شيشه خُرده داريم و حالا راه افتاده­ايم كه از ريشه همه چيز را عوض كنيم. نه نيازي به اين انجمن و انجمن­ها داشته­ام و نه هيچ وقت توي هيچ باندي بوده­ام. اگر هم راهي خانه­ي سينما شدم كه تمام كارمندانش هم دوستان من هستند به مدد روزهايي كه براي­شان بولتن خانه­ي سينما را درمي­آورديم ، گوش دادن به نصيحت دوستان خوبم بود كه همواره به من اعتقاد دارند و معتقدند منم كه حقم را نمي­گيرم. من هم رفتم كه براي آن­ها هم كه شده ، يك­بار حقم را بگيرم. ولي اين سينما، مال همين­هاست كه از يك قماش­اند و تو اگه از قماش­شان نباشي راهَت نمي­دهند. عطاي­تان را به لقاي­تان مي­بخشم. من كه اين سال­ها مستقل بوده­ام و حالا هم سرم بالاست كه نه سر كج كرده­­ام و نه رُل خريده­ام...

میعاد در لجن
این را نمی نویسم که چیزی را تغییر دهم؛چون دریافته ام که خوش بو ترین گل نیز تعفن مرداب صدسال مانده را تغییر نخواهد داد.این را می نویسم که درتاریخ بماند؛که کسی در آینده بداند که جز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزور وشارلاتان و هفت رنگ و ریاکار؛که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنر دوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی کردند،کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می زیسته اند.و آن که از پس کاروان می آید با خود نگوید که اینان همگی مشتی دون پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی ارزیدند.شاید کسانی باشند که این راه رابگیرند و بیایند و امیدوارباشند که عرصه به تمامی از آن دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود،و صحنه یکسر ازمردمی ومردمان خالی نمانده است و نمی ماند.اکنون در دور کامل لجن،سینما از آن چه باید باشد و می تواند باشد فرسنگ ها فاصله گرفته است.دروغ،تبعیض،حق کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده وگویی جزاین چیزی نباید باشد.حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردرسینماها می گذریم از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل مان را به فروش بلیت ها خوش کنیم و خودرا فریب بدهیم که "چرخ سینما باید بچرخد"و سینمای "پر مخاطب"ی داریم. انگار پدری به جای کوشش در جهت فراهم کردن رفاه دختر تازه بالغ اش،او را روانه خیابان ها کند تا خرج خودش را در بیاورد و استدلال اش این باشد که "چرخ زندگی باید بچرخد"و دل خوش دارد به این که دختر "پر مخاطب"ی دارد!این توهین آمیز ترین جمله ای ست که می توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است،خدمت گذار چیزی جز جیب گشاد خودبوده اند؟آیا با این همه سرمایه و مشتری که از آن دم می زنند،ذره ای بر کیفیت مهملات شان افزوده اند؟یا بدتر،سوراخ دعا را یافته اند و اراجیف رقت انگیزشان از فیلم فارسی های دهه 1330 هم عقب افتاده تر و حماقت بار تر به نظر می آید؟این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه کردن بینندگان مان به خوردشان می دهیم؟چه کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران،باید تئوری "کاباره ارزان قیمت" را که همان پنجاه سال پیش هم کهنه به نظر می امد،دوباره علم کرد؟یا چه کسی گفته است که سطح سلیقه مخاطبان را باید مشتی جاهل تازه به دوران رسیده معین کنند؟از کی تا به حال بی فرهنگ ها در زمینه سینمای فرهنگی صاحب نظر شده اند؟آیا اصلا تقسیم بندی سینما توسط چنین افرادی ،خود به خود به معنای تحقیر مفهوم "فرهنگ"نیست؟محافل سینمایی که فقط در زمینه دریافت بودجه برای برگزاری جشن ها پیداشان می شود،امروز کجاهستند؟نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می شوند و به واسطه مافیای بخش خصوصی یک ماهه اکران می شوند،در ردیف "آثار هنری"اند و ما بی خبریم؟ بگذارید کمی از برگ های تاریخ اندوهبار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرو رفته ایم:چهل و چند سال پیش،صاحب سینمایی که مجبور شده بود سیاوش در تخت جمشید فریدون رهنما را اکران کند،خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه مندی که می خواستند بلیت بخرند ووارد سینما شوند،پیشنهاد می داد که وقت شان را بی هوده تلف نکنند ،چون"فیلمش خوب نیست!"با این شیوه ،فیلم زودتر از کف فروش پایین می امد و مدیر عزیز دوباره می توانست شمسی پهلوون و چهار تا شیطون را برای بار چندم روانه پرده کند.البته با احتساب زمان،پرت ترین فیلمفارسی های پنجاه سال پیش به مراتب بر کپی های خجالت آور امروزین شان برتری دارند،اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است.آن ها تاوان تن ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته اند و اکنون نوبت به ما رسیده است.شش سال از اکران واپسین فیلم نامه ساخته شده ام می گذرد:شب های روشن،که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینمابه نمایش درامد،امروز دلبستگان بسیاری دارد که به خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی آمدند و نمی آیند. و امروز با سینما قهرند چون فیلمی نمی یابند که به شعورشان احترام بگذارد...و امروز نوبت به صداها رسیده است .به راستی چه کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع و جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس های مرده چند سینما طوری برنامه ریزی شود که حتا دوستداران صداها هم نتوانند فیلم محبوب شان را ببیند؟مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می آورند؟و نکته در این نیست که همین فیلم های کوچک مشت دروغگوهای بزرگ را به سادگی باز می کنند؟فیلم هایی که هزینه شان چند برابرصداهاست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟
صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر "گروه فیلم های بی فرهنگ" نیز با همین عنوان به وجودآید و جشنواره ای برای آن ها به وجودآید و "زرشک زرین"نیز که امروز برای ربودن اش رقابت از هر زمان دیگری شدید تراست،به محصولات شایسته و فرح بخش سینمای "ملی" ایران که در عین نارضایتی ملت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می دهد،با عزت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت های بی حساب و کتابی که در طول سال ها نثار چنین خزعبلاتی شده،جایگاه خودرابیابد.خوش بختانه فهم تماشاگر ما هنوزتا سطح تهیه کنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و به رغم کوشش مافیای تولید،مافیای سینمادار و مافیای سینمایی نویس که در حقارتی وصف ناپذیر،ذره بین به دست به دنبال"ساختار فیلمفارسی"می گردد،هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل راتشخیص می دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی،حتا در میان لجن نیز پابرجاست.شب های ما هنوز روشن است و صداهایمان هم چنان رساست. مارا با نشخوار کنندگان فضولات گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.

سعیدعقیقی

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 23:38 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم مرداد 1388

این هم از ما...


سرش را بر بالین خواب گذاشت. توی دلش چنگ می زدند. خوابش نمی برد چرا. خوشحال بود، خوابش ولي چرا نمي برد.
سرعتش را زیاد کرد. صدایش را روی تلفن شنیده بود که خسته بود و گرفته. گفته بود برگشتم. گفت: خوبی؟ صدایش انگار از ته چاه درآمده بود. دوباره که پرسیده بود گریه کرده بود. غروری نمانده بود که پنهانش کند. موهای شقیقه هاش سفید شده بود. نگاهش کرد. دستی به صورتش کشید. گفت: اینا رو تازه زدم. عین برف شده. بعد هم لبخند زد. لبخندش مثل زهر شده بود از تلخی. نشست. این سکوت لعنتی را فقط صدای فنجان ها می شکست که منتظر قهوه شان روی بار نشسته بودند. این سکوت لعنتی با بغض ترکید و توی فنجان قهوه خالی شد. اشکش چرا بند نمی آمد؟ آمده بود دوستش را بعد این همه مدت ببیند که آرامش کند ... از يادش ببرد آن همه روزها و شب هاي تلخ را... آمده بود بگويد اين هم مي گذرد... یا چه غلطی بکند این جا. اين دردها كه درمان ندارد!!... آمده بود بنشیند و داغ بگذارد روی داغش؟ سرش را بالا گرفت و سرفه ای توی فنجان کرد. گفت: خب؟
لبخندش عین زهرمار بود . این قهوه چه تلخ بود!

همین روزها .... تاریخ بی تاریخ

------------------------------------------------------

 بیا

 

فردا دير مي­شود

امروز بيا

پشت ديوار بتوني بايست

صدايم نكن

صدايم نكن مادر

بيا آن­جا

يك درخت سبز آن­جا هست

يادم داده بودي وقتي كودك بودم
درخت سبزی بود

كه تو

نشانه­ هاي آرزوهايت را  به آن گره مي ­زدي

مادرم

بيا پشت ديوار بتوني بايست

فريادهايم را نشنيده بگير

درد ندارم

دارم بهانه مي­گيرم ...

مادر به درخت آب هم بده

زرد مي­شود

يادت نرود.  

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 19:11 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام تیر 1388

شعرهاي پژمان الماسي نيا..

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 19:12 |  لینک ثابت  

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388

....

 

توی ظرف پلاستیکی بالا آورده بود، سرش گیج می‌‌رفت. صورتش را بالا گرفت. دنیا داشت می‌‌چرخید. کسی‌ آن دورتر ایستاده بود، نور توی چشم هاش فرو رفت و باز گیج روی سطل خم شد. بوی بد سطل و سیگاری که خورد توی دماغش. نگاش روی زمین بود که سیگار تمام شده کنار سطل جیز کرد و خاموش شد. صدای فریادی شنید. چیزی توی سرش تکان خورد. نفهمید کی‌ روی زمین افتاد. خون را توی دهانش مزمزه کرد. آسمان بالای سرش تاب می‌‌خورد.
سايه ها آسمان را مي بريدن. پلك هاش روي هم افتاد.

و این جا :

حسین پاکدل - اعتماد ملی  




نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 14:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388

نمایش فیلم

 

اولین نمایش فیلم کوتاه آوانتاژ به کارگردانی علی احمدزاده،شنبه 19 اردیبهشت ساعت 17 در سالن سینما حقیقت.(مرکز کسترش سینمای مستند تجربی)

آوانتاژ چهارمین فیلم علی احمدزاده است بعد از 2 فیلم کوتاه: یکی می خواد منو بکشه،آچمز و مستندی درباره ی رخشان بنی اعتماد و روسری آبیavantage
                               
 آوانتاژ قصه ی  خطی ندارد. گاهی فکر می کنیم اگر قبل از مرگ  یک فرصت کوچولو بهمون داده می شد، کجا می رفتیم  و به سراغ چه کسی. قصه ی فیلم با تصادفی شروع می شود که کتی وندا بعد از این تصادف  در شرایطی غیر واقعی فرصتی پیدا می کنند که کاری انجام بدند و یا کسی رو ببینند....

تهیه کننده : مرکز گسترش سینمای مستند تجربی
نویسنده و کارگردان :علی احمدزاده
بازیگران : باران کوثری، مهرداد صدیقیان و ستاره پسیانی
مشاور فیلم نامه : نازنین فراهانی
تصویربردار:هومن بهمنش
صدابردارو صداگذار: امین میرشکاری
موسیقی: آریا میرشکاری
طراح صحنه و لباس : مهدی احمدی
تدوین : امیر حسین حیدری
جلوه های ویژه : پیمان ابدی
مدیر تولید : رضا عاطفی
دستیار کارگردان و برنامه ریز : امیر عزیزی
گریم : سارا یوسفی
عکاس : هومن خویی
گروه کارگردانی : فرزاد ناصح ، سیاوش رضایی
دستیار صدا : ارژنگ شاهرخ شاهی
گروه تصویربرداری : روزبه رایگان، محمد خمیس آبادی، علی مقدم، سجاد حیدری
تدارکات : آرش شریفی
  آدرس:سهروردی شمالی.میدان شهید قندی(پالیزی)روبروی مجتمع تجاری اندیشه.پلاک 15.
مرکز گشترش سینمای مستند تجربی.
ورود برای عموم آزاد است
.

دوستان منتظرتونم

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 21:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388

چه قدر دلتنگی بد است. چه قدر مردن بد است. چه قدر رفتن بد است. چه قدر نبودن بد است.
چه قدرعلیرضا  خوب نوشته ای از نبودن مجید حاجی باشی. از نبودن او که یک سال شد...

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 20:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

سال نو با تاخیر مبارک

همین ...!

 

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 18:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم اسفند 1387

....

 

از علیرضا تقوی

برف را نيازمندم اكنون
سپيدوار زند بوسه بر تنهايي نمناكم
امشب!

نوشته شده توسط نازنین فراهانی در 16:36 |  لینک ثابت   •